X
تبلیغات
وقتی کسی رودوست داری... -

وقتی کسی رودوست داری...

 

 

 

وقتی کسی رو دوست داری

 

ماه هاپشت سرهم بدون اتفاق خاصی میگذشت..میتونم بگم بودن من تو ال ای بابودنم تو ایران هیچ فرقی نداشت..همونطور بیخبر بودم.

.

.

توی کتابخونه باترانه نشسته بودیم..ترانه مشغول جستجو بین کتابا بود ولی من همونطور یه کتابو گرفته بودم دستمو ورق میزدم.

..هوی کجایی تو؟

..همینجا.

..چند دقیقس دارم نگاهت میکنم اصلا حواست نیست تازگیا خیلی رفتی توخودتا.

..خب میگی چیکار کنم؟

..هیچی.نکنه توفکر فردایی شیطون.

..مگه فردا چه خبره؟

..تو نمیدونی؟؟!!

..نه.

..ولنتاینه ها.

..اهان.

دوباره مشغول ورق زدن کتاب شدم..یادم بود نمیخواستم به روم بیارم.اصلا ولنتاین هس که هست به من چه.منکه کسی روندارم بش چیزی بدم.فقط خیلی چیزا برام یاداوری میشه که شاید نمیخوام به یاد بیارم.

ترانه(باتعجب)..همچین میگی اهان انگار برات هیچ فرقی نداره.

خیلی خونسرد جوابشو دادم..خب نداره.

ترانه چند ثانیه توسکوت والبته باتعجب بم خیره شد..انگار نمیتونست حرفایی رو که میزنم هضم کنه.

..تو سرت به جایی نخورده.

..فکر نمیکنم.

اینو گفتمو کتابامو جمع کردم..از پشت میز بلند شدم تا از کتابخونه خارج شم..هوای سنگینش داشت خفم میکرد..انگار گلومو گرفته بودنو داشتم خفم میکردن..ترانه پشت سرم دوون دوون رسید.

..کجا داری میری؟

..خونه..حالم خوب نیست..

.

.

.

از مدرسه اومدم بیرون..تقریبا هوا تایک شده بود..سوز سردی توی هوابود..کولمو انداختم دوشمو راه افتادم..

از خیابون که رد میشدم مغازه هارونگاه میکردم..به شلوغی کریسمس بود..هر پسری رومیدیدی یه خرس تپل صورتی دستش بود!!چند لحظه این کاراشون برام مسخره به نظر میودمد..یا شاید خوش به حالشون که انقد خوش بودن...

.

.

.

..چرا امروز نیومدی مدرسه؟

..حالم خوب نبود...دیشب پنجره روباز گذاشته بودم سرماخوردم.

..خب کمتر برو لب پنجره.

..چشم.

..راستی حاضشو عصر میام دنبالت.

..کجا؟

..سوپرایز.

..حوصلشو ندارم.

..عه..اذیت نکن دیگه.

..اذیت نمیکنم نمیخوام بیام.

..تواصلا میدونی کجاهس؟

..نه.خب کجا؟

..خوب دیگه مهم اونشه.یادت نره میام.

بعداز ظهر بود..تقریباساعت شیش.چون هوا اونروز ابری بود دیگه کم کم هوا تاریک شده بود..پاشدم رفتم سمت کمدم تاحاضر شم..انگار منو وادار به کاری کرده بودن که اصلا دوس نداشتم..سرم خیلی سنگین شده بود دیشب اونقد لب پنجره گریه کردم که خوابم برد اخرشم مریض شدم..بی هدف دنبال یه لباس میگشتم. اخر سر یه پیرهن تقریبا کوتاه قرمز تیره که قشنگم بود باپالتوی سفیدمو پوشیدم..

نشستم روی تخت..منتظر ترانه بودم..شاید یکم گشت وگذار توشب ولنتاین حالمو سرجاش بیاره..هر چند دیدن این همه منتظره عاشقونه فرقی به حالم نداره.دلم گرفته بود..دوس داشتم تنهاباشم..کاشکی به ترانه نگفته بودم میام..ولی منکه بش نگفته بودم..از جام بلند شدم..خب ترانه وقتی بیاد ببینه من نیستم خودش میره دیگه!!..اینهمه اون منو پیچونده یکبارم من اونو بپیچونم..

باسرعت از پله هااودم پایین.

مامان..کجا کجا؟

..ام...دارم میرم بیرون.

..اونو که دارم میبینم.کجا؟

..ام..همینجوری میرم یه گشتی بزنم دیگه.

..مگه سرمانخوردی.

..چرا..مامی گیر نده دیگه.

..خب پس مواظب باش.

..چششمممممم.بای بای.

.

.

پامو از در گذاشتم بیرون میشد عطر عشقو همه جا شنید..هوارو تا عمق ریه هام وارد کردم..

وارد خیابون اصلی شدم..اوه چه خبره؟؟..دستامو کردم توجیب پالتومو مشغول دیدن اینهمه منظره ی عاشقانه شدم..جلوی هر مغازه کلی ادم ایستاده بود..بیشتریاشون دختر وپسرای جوونی بودن که دوتایی باهم اومده بودن بیرون..اکثر دخترا یادستاشون پراز کادو بود یا گلهای سرخ قرمز..

ناخوداگاه قطره اشکی روی گونم سر خورد..به دیوار تکیه دادم..انگار چشام از دیدن اینهمه شوق وعشق سیر نمیشدن..سرمو تکیه دادم به دیوار...خوش به حالشون...خوش به حالشون که میتونستن انقد شاد باشن..

هوا تاریک شده بود وچراغ های براق مغازه ها خیابونو مثل یه تالار زیبا کرده بود که دخترا وپسرا بالباس های فاخرشون مهموناشون بودن..چشمم افتاد به دختری که یه خرس سفیدوتپل سفید دستش بود وچند شاخه گل سرخ قرمز سرشو گذاشته بود روی شونه ی یه پسر وداشتن باهم قدم میزدن..هرچند وقت یکبارم پسرک چیزی میگفت که باعث خنده دختر میشد..یا دختروپسری که چند قدمیم روی نمیکت نشسته بودنو داشتن همونطور که صدای خنده شون میومد شکلات میخوردن البته بیشتر تااینکه بخورن به صورت هم میمالیدن!!یکم اونطرف ترم پسری رو دیدم که تنها کنار دیوار یایه گیتار که تودستش بود ایستاده بود اول فکر کردم اونم مثله من تنهاس اما چند دقیقه بعد یه دختر در حالیکه یه قلب قرمز خلیی بزرگ ویه ویلون کوچیک دستش بود رفت طرفش..واینا فقط چندتا ادم کوچیک بودن بین اونهمه ادم عاشق که صدای خنده هاشون وبعغی اوقات اهنگ هایی که دسته های کوچیک دخترپسرا میخوندن محیطو پر کرده بود.....اه که چه قدر خوش به حالشون..

.

.

.

چند قدم رفتم جلوتر..یه پسرک سیاه پوستیو دیدم که ازگردنش چیزی اویزون بود که توش پراز گل سرخ بود.از دیدن ادم هایی که اطرافش بودن فهمیدم فروشنده اس..بااینکه خیلی ازش گل میخریدن اما بازم چندین برابرشو داشت..بادیدن گلا انگار تمامو وجودمو به اتیش کشیدن..خب میدونستم این احساس برای چیه...

رفتم نزدیک تر تاچند شاخه گل بخرم..وقتی داشتم پولشو حساب میکردم بم خیره شد وبالبخندی که کنار لبش نشسته بود گفت:نگران نباش اونم به یادته..

وبعد راهشو کشیدو رفت..اول دلم میخواست میرفتم دنبالشو یه سیلی میخوابوندم دم گوشش!ولی بعد احساس کردم باهمین چند کللمه ی پسرک اب شدم..مثه شمعی که قطره قطره میسوزه واخرش خاموش میشه احساس کردم خاموش شدم..

برگشتم..قلبم توی قفسه سینم سنگینی میکرد انگار داشت اتیش میگرفت..این گرمای بدنم در مقابل سرمای بیزون خیلی غیر عادی بود..بازم محو تماشای ادما شدم..ادمایی که لباس های رنگی تنشون بود ولی شاید فقط توهمین امشب دلشون یک رنگ بود..بدون اراده دونه دونه اشکام وگونه هام سرمیخوردن..شب شبه عشقه ولی چه فایده وقتی حتی واسه یه بار گرمای اغوش عشقتو نچشیده باشی؟

توی افکار خودم غرق بودم که صدای بلند ادمای اطرافم که داشتن ترانه ی تایتانیکو میخوندن به خودم اومدم..صداشون لحظه به لحظه بلند ترمیشد..برگشتم تااین صحنه ی زیبارو ببینم که دیدم همه ی دختر پسرا دور هم جمع شدن..درواقع دور دونفر یه وسط خیابون بودن..از بین جمعیت خودمو کشیدم جلوتر تاببینم چه خبره که یکدفعه ای خشکم زد..

یه پسر که موهاوصورتشو یکدست قرمز کرده بود ویه بلوز وشلوار سفید پوشیده بود جلوی پای دختری که پیرهن کوتاه قرمز پوشیده بود زانو زده بود وتوی دستش یه جعبه ای مثله جعبه ی حلقه بود..

مردم دورشون حلقه زده بودن وباصدایی که هرلحظه بلند تر میشد تایتانیکو میخوندن..همه دست انداخته بودن گردن هم وباهم اروم حرکت میکردن..عشق توی هوا موج میزد...عطرو میشد توی بینیت احساس کنی...

چشمم افتاده به پسر گل فروش..باسخاوت تمام همه ی گلهای سرخ قرمزشو روی سر دختر وپسرک میرخیت وبقیه ی مردمم به تقلید از اون شروع کردن به پر پر کردن گلهای سرخی که دستشون بود ومیرخیتن روی سر عشقاشون..

فضابه حدی رمانتیک بود که میشد بابهشت اشتباه گرفت..

بین جمعیت پسری رو دیدم که گیتار به دست به دیوار تکیه داده بود ولی اینبار داشت باگیتارش مردمو همراهی میکرد ودرست کنارش دوست دخترش که ویلون دستش بود وداشت مینواخت....

خشکم زده بود...انهمه عشق...اینجا....

دختری که وسط خیابون بود خم شدو پسرک روبوسید وبعدش پسر حلقه رو توی دستای دخترک کرد..

همین صحنه کافی بود تاهمه ی ادما به وجد بیان..صدای دخترا وپسرا به اسمون میرسید..اونهمه گل سرخی که روی سرشون ریخته بودن..

دختر وپسری که وسط بودن شروع کردن به رقصیدن وچند ثانیه بعد خیابون پر شده بود از دخترا وپسرایی که دست تودست هم داشتن دوتایی زیر بارون گلبرگ های گل سرخ میرقصیدن..................................................

.اشکام نمزاشتن صحنه ی روبه رومو کامل ببینم...اشکام روی گونه های سر میخوردن..نمیتونستم روی پاهام بایستم..احساس میکردم جلوی اینهمه عشق دارم نابود میشم...دارم خرد میشم....

.

.

.

.

.

باپشت دستم اشکامو پاک میکردم..چشامو که بازم کردم دوشاخه گل قرمز جلو چشمام ظاهر شدم..اول فکر کردم همون پسر گلفروش!! اما شناختن دستای ظریفی که گلارو گرفته بودن زیاد سخت نبود...

باید داد میزدم تاصدامو بشنوه:این گلا از طرف کی؟

:همون کسی که شما پیچوندیش!

برگشتم سمت ترانه..لبخند رولباش بود..موهاشو خیلی ناز فرکرده بودو اطرافش پراکنده بود خیلی ناز شده بود..خندش باعث شده بود منم خندم بگیره..

:شما؟به جا نمیارم.

:بلا...حالا منو میپیچونی اره...

چشمکی زدم:ما اینیم دیگه.

اونم چشمکی زد وبه اتفاقای چند دقیقه پیش اشاره کرد:دیدی؟

برگشتم...حتی یک ذره از اون احساسات کم نشده بود..اینبار دیگه کسی چیزی نمی خوند فقط همون دختر وپسر داشتن باهم اهنگ میزدن وبه علاوه صاحب مغازه ای که الات موسیقی میفروخت..مردی پیری بود اما باویلونی که میزد همه رو خوشحال کرده بود..

صدای ترانه از پشت گوشم اروم زمزمه کرد:الان جای کی خیلی خالیه؟

منم اروم زمزمه کردم:کامران....

:افرین به ادم چیز فهم حالا برگرد.

برگشتم سمت ترانه..داشت از خنده غش میکرد..خیلی مشکوک میزد..چشامو ریز کردم:چیه؟

اشاره کرد به پشتش..

هومن درحالیکه دستشو انداخته بود گردن پرستو بم سلام کرد..کامرانم کنارشون بود..

هرسه تاشون داشتن میخندیدن.

پرستو:واو..فرناز انگار جن دیده ها..

هومن:بابا ما واقعی هستیم.

کامران:اذیتش نکنین..سلام فرناز جان.

:س..سلام به همه.

پرستو:سلام عزیزم.

پرستو اومد طرفم وبغلم کرد.:ولنتاینت مبارک.

:ولنتاین توهم مبارک عزیزم.

هومن:واو فرناز توهم اون دوتا اواتارا رو دیدی؟

هرسه تاشون باهم داد کشیدن:هومن!!

کامران:چیکار به کارشون داری.از وقتی دیدشون داری بشون میگی اواتار!

هومن:خب اواتارن دیگه.

من:راستی شمایکدفعه ای ازکجا پیداتون شد؟

ترانه:از اون جایی که بعضی ها دوستاشونو میپیچونن ماهم تصمیم گرفتیم مثه روح بیاییم خفت کنیم.

پرستو:نه ترانه جان شوخی می کنه.ما قرار بودباهم بریم ولی رفتیم دم خونتون دیدم نیستی.بعدم داشتیم میرفتیم که دیدیم این خیابونه بستس اومدیم ببینیم چه خبره که تورم دیدیم خانومی.

هومن درحالیکه یه ابنات کوشه دهنش بود دست پرستو روکشید:ای خوشگله میخوام باهات برقصم بگم که عاشقت هستم هنوزم که هنوزه..

همشون از خنده ریسه رفته بودن..اروم در گوش ترانه گفتم:بعضیا ولنتاینو با هالووین اشتباه میگیرن.

اونم خندیدو گفت:بعضیام ترانه رو بافرشته ی ارزوهاشون اشتباه میگرن.

.

.

هومن همونطور که دست پرستورو گرفته بود ایستاد.کامران درحالیکه داشت میخندید گفت:چیه خوشگله چرا ایستادی.

:اینطوری کیف نمیده.

پرستو:میخوای چیکار کنی.

:وایستاو تماشا کن.

هومن به پسری که داشت گیتار میزد اشاره کرد.اونم امود سمت ما.اونقد سروصدا بود که نفهمیدیم چی بش گفت که پسره گیتارشو داد دست هومن.

هومن یکم باگیتار ور رفت وصداشو صاف کرد تا بخونه..

اینبار هرسه تامون جیغ کشیدیم:هومننننن!!

:عه..چی بهتر از مایکل میخوای سالنا بخونم؟؟!!!

.

.

.

هومن به هیچکدوممون مهلت نداد..گیتارو گرفت دستشو شروع کرد به زدن..صداشو برد بالاتر..

برای چند دقیقه همه توی سکوت محض ایستاده بودنو به هومن خیره شده بودن و فقط صدای هومن میومد..

کم کم چند نفر شروع کردن به همراهی..وبعد اینبار همه ی اون دختر وپسرا بودن که باهومن همصدا شده بودن...............

هومن گیتارو داد دست همون پسر وخودش شروع کرد به زدن..همه ی دختر پسرا باهم یکصدا اهنگ مایکلو میخوندن..

هومن لبخند ازرو لباش کنار نمیرفت:چه شد!!

بعدم دستشو دراز کرد سمت پرستو ودوتایی شروع کردن به رقصیدن..که یکدفعه ای هومن برگشت سمت ماو گفت:شما دوتام بیاین برقصین دیگه سوسول بازی در نیارین.

برشگتم پشتم که ببینم باکیه که دیدم کامران ایستاده وداره میخنده..اونقدر زیبا میخندید که نمیشد از خیره شدن بش دست کشید.بعد چند دقیقه اومد طرفم.با لبخندی که میشد باش هزاران گلو مات کرد گفت:افتخار میدین؟

ومن نفهمیدم که کی دستم روی هوا موند وبعد از چند ثانیه بین انگشتای کامران جای گرفت..بی وزن بش خیره میشدم..نه اشک میریختم نه میخندیدم نه یخ کرده بودم نه قلبم داشت اتیش میگرفت فقط بش خیره شدم فقط به چشماش نگاه میکردم فقط........................................

صدای ترانه از پشت توگوشم پیچید:فرناز خدا لعنتت کنه ببین مجبورم کردی با گلفروشه برقصم...!!!!

منو کامران جفتمون خندیدم..کامران چنان از حرف ترانه خندید که سرخ شده بود.

من:حقته ترانه خانوم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت   توسط KH ღFarnaz