X
تبلیغات
وقتی کسی رودوست داری... - لمس بودنت مبارک...

وقتی کسی رودوست داری...

لمس بودنت مبارک...

 وقتی کسی رو دوست داری

 

فصل پنجم

 

پارت یک.

 

زمستون باسرعت جای خودشوبه بهارداد..امسال بهار باسالای قبل فرق داشت..اول اینکه بهار ال ایم میدیدم دوم اینکه قولی که به ترانه داده بودم تحقق پیدامیکرد...

.

.

یکی از روزای قشنگ ماه مارچ بود...نور لطیف افتاب بهاری توی شهر دامن انداخته بود وزیباییشو چندین برابرمیکرد...باترانه قرارداشتیم باهم بریم یه جایی..طبق معمول بهم نگفته بود کجا..برای اخرین بار به قیافم تواینه نگاه کردم..بلوز صورتی کم رنگ نازکی پوشیده بودم باشلوارلی..موهامم فر کرده بودمو اطرافم پخش بود..خدایی نازشده بودم..!!

از در اومدم بیرون..سرخیابون با ترانه قرارداشتم..همونطو که داشتم میرفتم به قولی که بش داده بودم فکرمیکردم..بعداز اون حادثه ای که برام پیش اومد واتفاقایی که افتاد ترانه ازم قول گرفته بود که بالاخره یه روز باید کامرانو ببینم..پدر ترانه یکی از کنسرت گذارای برزگ ال ای بود که دوستی صمیمانه ای هم باکامران وهومن داشت..بنابراین ترانه خیلی بشون نزدیک بود...ازم قول گرفته بودکه اینار خوب جلوش ظاهر شم...بااینکه اون زمان اصلا دوست نداشتم اما قبول کردم..باخودم کنا اومده بودم که ببینمش..حالاکی ترانه خانوم میدونستن..

..به چه خوشگل کردن سنیویتا.سلام.

..سلام عزیزم.خوبی؟

..مرسی.شماخوبین؟

..مرسی.

..میگم پیش کسی میخوای برین انقد خوشتیپ کردین؟

..نه.من خوشگل بودم.

..اونکه بله.ولی به موقع ناز کردیا.

..چطور؟

..همنیجوری.

..داریم کجامیریم؟

..یه جایی.فقط باید قول بدی دخمل خوبی باشی.

بش نگاه کردم..به چشماش خیره شدم..نگرانی توی چشمام چنگ مینداخت..ترانه

بم نگاه کرد..چیزی نگفت امالبخند زد..بیا

راه افتادیم..بعد از یک ربع رسیدیم به یه جای خیلی زیبا.ازماشین پیاده شدیمو راه افتادیم..یه باغ خیلی زیبابود..که ازاطرافش برگای سبز درختابیرون زده بود ویک در مشکی خیلی بزرگ داشت...باترانه وارد شدیم..ترانه جلو جلومیرفتو منم پشتش..واقعاجای زیبا وبینظیری بود...یه باغ بود..زمینش سنگای سفیدپر کرده بودواطراف سرتاسر زمین سبزبود که روش گلهای زباییی پر کرده بود..امابیشتر گلهای رز بودن..سروصدایی از توی باغ شنیده میشد امااز ما دورتربود..ترانه برگشت سمتم.

..چطوره؟

..وای ترانه بهشته.اینجا کجاست؟

..یک جای اشنا.

شیطنتم گل کرده بود..خب کجا؟بگو مام اشناشیم.

..عوض اینکه انقد زبون بریزی همیجا وایستا تابرم.زودی میام.

..کجا؟ترانه اذیت نکن.سری قبلم رفتی زودی بیای دونفر دیگم همراهت بودن.

خندید..شاید اینبارم باشن.

..ترانه!!

..خب حالاعصبانی نشو.توقول دادی یادت که نرفته؟

برگشت پشتمو رفت..خدایا یعنی میخواد چیکار کنه؟ازدست این ترانه..اخر منو میکشه.

یکدفعه ترانه ازپشت سم یه گل رز قرمز گذاشت توموهام.برگشتم سمتش.

..تواینجایی؟فکر کردم رفتی.

..الان میرم.حالاخوشگل تر شدی.

..ترانه بیابریم.خواهش میکنم.

ترانه اخمی کردو بدون اینکه چیزی بگه رفت..منم رفتم جلوتر..داشتم توباغ قدم میزدمو به کارای عجیب ترانه فکرمیکردم..حدس میزدم میخواد چیکارکنه..قلبم به معنای واقعی داشت میومد توحلقم..نمیدونستم تواولین برخورد باید چطوی باش رفتار کنم..

همونطور که میرفتم جلوتر یک سکویی رودیدم که به اندازه یک وجب اززمین بالاتر بود وروش یک پیانوی سفید براق وجود داشت..بادیدن پیانو احساس خوبی بم دست داد..رفتم جلوتر..اطراف سکو ستونهای باریکو بلندی وجو داشت وروی ستون ها پوشیده از برگای سبز درختا بود..واقعا بهشت بود..به خودم جرات دادمو نشستم پشتش..کسی اینجامنو نمیدید..

تصمیم گرفتم بزنم..انگشتامو بردم سمش شاسی هاش..ازبرخودشون یک صدای لطیفی تو هواموج زد..خیلی اروم شروع کردم به زدن...

وقتی رسیدی که شکسته بودم ازهمه ی ادماخسته بودم

وقتی رسیدی که نبود امیدی اماتومثله معجزه رسیدی

وقتی رسیدی که شکسته بودم ازهمه ی ادما خسته بودم

بعد یه عالم اشک وبغض فریادخداتورو برای من فرستاد

خوب میدونم جای تورو زمین نیست خیلی فرقه توفقط همین نیست

ادمای قصه های گذشته به کسی مثله تومیگن فرشته

فرشته ی نجات...فرشته ی نجات

توجون ازم بخواه اونم کمه برات

 

..کارتون عالی بود.

صدارو از پشتم شنیدم..یک لحظه ترسیدم..اروم از پشت پیانو بلند شدمو ایستادم .برگشتم سمت صدا..نگاه اشنا..صورت اشنا..لبخند اشنا...

قلبم...ایستاد..

چشمام..چیزی رو که روبروشون بودو نمیدید..

اون ادم..اون صدا..خدای من..

.

.

از سکو رفتم پایین تر..تقریبا رو به روش ایستاده بودم..سرمو گرفتم پایین و زورکی یه لبخند زدم..

..سلام.

صدام میلرزید..وتمام دستام یخ کرده بودن..هرگز فکر نمیکردم اینطوری باش روبه رو شم..تمام وجودم اشکارا میلزید..احساس میکدم پاهام روی زمین نایستاده..میترسیدم کامران متوجه لرزش پاهام ودستام بشه..نمیدونستم صورتم چه شکلیه سعی میکردم احساساتمو کنترل کنم...

...سلام.خوش حالم میبینمتون.

صدای کامران تمام نفس هامو وادار کرده بود توی سینم حبس شن..خیلی شاد و سرزنده حرف میزدو یک لبخند خیلی زیباو دیوونه کننده روی لباش بود..

دستشو اورد سمتم منم مجبور شدم باش دست بدم..وقتی داشتم دست میداد چند لحظه نگاهامون بهم گره خورد..نگاه کامران خیلی معصومانه و لطیف بود..مثله همیشه..ااما بااین تفاوت که اینبار رو به روم بود..توی اون چشمای مردونه و بینظیرش خیره شده بودمو نمیتونستم نگامو از بردارم..

..ام بازم از دیدنتون خوشحال شدم.

تازه به خودم اومدمو فهمیدم چه گندی زدم..معلوم نبود چند دقیقه توچشماش خیره شده بود..باخجالت سرمو گرفتم پایین..اما باید یک چیزی میگفتم..سرمو گرفتم رو به روش..هنوزم اون لبخند رولباش بود..

..منم خوشحالم میبینمتون.

نگاشو ازم گرفتو سرشو برگردوند سمت پیانو..کارتون خیلی عالی بود.صدای قشنگی دارید.

تمام تواناییمو جمع کردم تایک لبخند بزنم..ممنونم.

دوباره سکوتی بینمون حاکم شد..نمیدونستم کامران داره به چه نگاه میکنه چون سرم پایین بود..وای خدا الان فکر میکنه این دختره دیوونست..ولی توانایی از خودم نداشتم..همیشه باخودم فکرمیکردم وقتی میبینمش اشک میریزم یا بغلش میکنم تا واسه یک بارم که شده طعم اغششو بچشم اما الان که روبروش بودم هیچ حرکتی از خودم نداشتم...

 

..عه فرناز تو اینجایی.

جفتمون برگشتیم سمت صدا..ترانه بود...که داشت باتعجب مارو نگاه میکرد..اما بعد یک لبخند خیلی معنادار رولباش نقش بست..اومد سمتمون..

..سلام عمو کامران.

عمو کامران؟!!!!چه خودمونی میشه این ترانه..!!فکر نمیکردم انقدباشون صمیمی باشه..تقریبا از شنیدن حرفش شاخ دراوردم..هیچوقت بم نگفته بود کامرانو اینجوری صدا میکنه..!!

..سلام ترانه جان.خوبی عزیزم؟

..مرسی.

بعدم کامران بغلش کرد..بعد که از اغوشش اومد بیرون اومد طرف من..منو کشید سمت خودش..دستمو گرفت...از سرد بودنش تعجب کرد خواست چیزی بگه که متوجه حضور کامران شدو حرفشو خورد.

..بابا خوبه ترانه جان؟

..مرسی عمو.سلام میرسونه.اتفاقا توی باغ بود.

ازاینجایی که ایستاده بودم بهتر میتونستم کامرانو ببینم..یک بلوز استین بلند بنفش روشن پوشیده بود باشلوار مشکی..موهاش باز بود واطرافش پراکنده بود.یقش باز بود امابرعکس همیشه عینک نزده بود..بین اونهمه گل واقعامثل یک شاهزاده شده بود که میدرخشید..

 

..عه چه خوب.اتفاقا کارشم داشتم.پس من برم.

..باشه.

کامران دوباره اومدجلوتر..باترانه دست دادو ازش خداحفظی کرد..دستشو سمت منم اوردو بام دست داد..موقع خداحافظی یک لبخند خیلی دلنشین زدو گفت..به امید دیدار فرناز جان.

بعدم بدون اینکه چیزی بگه دور شد...بین گلای رز قرمز رفت وناپدید شد..بافتنش انگار یک دنیا رو سرم خراب شد..کاشکی نمیرفت..

..اهممم.

برگشتم سمت ترانه.باخنده معناداری بم نگاه میکرد..خوش گذشت..

..لوس.قلبم داشت میومد تودهنم.

..اتفاقا من رفتم بیارمش.پیداش نکردم.بعد اومدم دیدم خود اقا ازمن زرنگ ترن.

..بی مزه.داشتم سکته میکردم.

..وای فرناز کاشکی ازاون صحنه عکس میگرفتم..تو سرپایین داشتی زمینو رویت میکردی کامرانم دست تو جیباش به جنابعالی زل زده بودن.حالاچرا گریه میکنی؟

..بروبابا.ابرومو پیشش بردم...وای خدایا دیدیش ترانه..دیدی چه ماه شده بود بین این گلا انقدر باشکوه پرغرور ایستاده بود که انگار همه ی گلااز شرم حضورش پیش پاش خم شدن...

..اوه....خب حالا الان ولت کنم یه کتاب درمورد همین دودقیقه شعر میگیا....حالا اشک نریز توکه به ارزوت رسیدی...شدی مثه گچ دیوار

..ندیدی عین اسکلت بودم.نه چیزی میگفتم نه تکون میخوردم.

..اهان.نه خب بچه فهمید هل شدی.

..عه بچه نه عمو کامران!!

ترانه چشمکی زد..حسودیت شده؟

..اره حتما.من نمیدونستم انقد باهم صمیمین.چرا بم نگفته بودی؟

..اگه میگفتم مزشو ازدست میداد.

..خب حالابم نمیگی اینجاکجاست؟کامرانو ازکجا پیداکردی؟

..راستش.اینجا باغ کامرانه.

چشمام چهرتاشد..باغ کامران؟؟پس واسه چی اومدیم اینجا.خب شد پرتمون نکرد بیرون..!!

..نه بابا.امروز واسه یکی از موزیک ویدئوهاشون اینجافیلمبرداریه.منم فرصتو غنیمت شمردمو گفتم بیارمت ببینی.

..اوه...خب بیابریم.من یکم دیگه اینجابمونم ازاسترس پس میوفتنم.

..بریم.

..راستی نمیخوای بری پیش عمو هومنت؟

..نخند..لوس.شما نمیخوای بری پیش داداش هومنت؟

..نه خیر صرف شد..

.

.

.

.

یه بار بوق زدم..دوبار..هومن نمیخوای بیای؟

هومن بدو بدو ازدر خارج شد..اومدم بابا.چه قد دادمیزنی.

..کچلم کردی.دوساعته اینجا معطلتم خب.

..اوه چه شود.

..چی چه شود؟

..توکچل شی.

..هومن!!!

ببخشید باباچرا میزنی.

راه افتادم..امروز واقعا روز پرکاری بود...داشتیم میرفتیم سمت خونه..پشت چراغ قرمز ایستادیم.

هومن:فکر کنم میوزیک ویدئوی خوبی از اب دراد.

..اره قشنگ میشه.حال کن ایده رو.

..بابا ایده.

چراغ قرمز شدو راه افتادم..

.

.

.

صدای تی وی کل خونه رو پرکرده بود..کامران باحرص از اتاقش اومدبیرون.رو پله هاایستاد.

..هومن..هومن کم کن صدای اون تی وی رو کارت دارم بابا.

..هوم چیه؟

..بلوز طوسیه منو ندیدی؟

..کدوم؟

..مگه چندتابلوز طوسی دارم.

..چه میدونم.میخوای چیکار؟

..میخوام باش شناکنم.خب میخوام بپوشمش دیگه.

..خب؟

..خب به جمالت.نیست.تو ندیدیش؟

..نه.همه جارو گشتی.

..اره.

..خب نیست دیگه.حالامیخوای توی یخچالو بالای لوسر رارم ببین.

..نمک دون.

کامران باعجله از پله هارفت بالا..دوباره کمدشو زیرو رو کرد..نبود..یه بلوز دیگه ورداشت تابپوشه که یه حسی بش گفت اتاق هومنم ببینه!!.رفت تو اتاقش...بلوزو از رو تختش قاپیدو تنش کرد.موهاشم جمع کردو رفت پایین.

هومن:عه پیداش کردی؟کجابود؟

..حدس بزن دلبندم.

..توماکرو ویو!

..نه.

..پیش پپسی!.

..نه.

..لای کتابا!

نچ.

هومن خندید..یک ردیف دندونای سفیدش معلوم شد..خیلی ماه میخندید..تو کمد من؟

..کاملا.

..اهان خب به بلوزت بگو ادم باشه سرشو نندازه همینجوری بره تواتاقم دیگه.

..حیف کار دارم وگرنه پوستتو میکندم.

..اره بدو بدو بچت روگازه.

..هومن!!

کامران دووید سمت هومن..هومنم از جلوی تی وی بلندشدو فرار کرد..

..خجالت بکش بااین وزنت میدووی خونه روسرمون خراب میشه.

..شمافکر خودت باش هومن خان.

..از ماگفتن بودا.من پول ندارم بدم خونه بخریم.

..توکی پول داشتی.

همنطور که کامران وهومن داشتن دنبال هم میدوویدن یکدفعه ای گوشه لباس هومن گیر کرد به یک گلدون که روی میز بودو افتاد زمینو شکست..

هومن برشگت نگاه کرد..

کامران:خنده داره؟

..نه اصلا.

..حواست کجاس زدی شکوندیش

..پیش یه غول بی شاخ ودم که دنبالمه.

..شخصیت نداری نه؟باید یه چیزی بت بگم؟

..والا چی بگم.خب اخه خانوم جان جای گلدون روی میزه میزاریش اینجا؟

..خانوم؟

هومن دوباره خندید..کاملا

..این گلدونو من گذاشتم اینجا؟

..نه پ من گذاشتم.خانوم خونه تویی دیگه.

..بچه پررو این گلدونیه که پرستوگرفته بود..خودت گفتی بزارش اینجا قشنگه توچشم باشه.

..عه راس میگیا.

کامران دوباره افتاد دنبال هومن..بالاخره دوتایی باهم افتادن روکاناپه..دوتایی میخندیدنو سربه سر هم میزاشتن.صدای خنده هاشون کل خونه رو پر کرده بود..

یکدفعه پرستو اومدتوخونه..تااون صحنه رو دید چشماش ازتعجب چهارتاشد..کل خونه رو ریخته بودن بهم وحالاداشتن میخندیدن...هیچکدومشون متوجه اومدن پرستونشده بودن..

پرستو:سلام!!

کامران وهومن یکدفعه ای ساکت شدنو برگشتن سمت پرستو..کامران پاشد ایستاد..

کامران:عه سلام پرستوجان.

هومن:سلام پرستویی.خوبی؟

پرستوباتعجب پرسید:داشتید چیکار میکردید؟

هومن..داشتیم باهم اختلاط میکردیم.

کامران پقی زد زیرخنده..تعجب نکن پرستو جان این اوضاع هرروزه.

پرستو سعی میکردجلو خندشو نگیره..مشخصه واقعا.

هومن..پرستوجان میخوای بیای تویه زنگ بزن مامتوجه شیم اینطوری کامران زایه نشه.

کامران کوسنوگرفتمو پرت کدم سمت هومن..ادم باش.

پرستو..بله حتما.ولی هومن جان درمنزل باز بود.نگران شدم فکرکردم دزد اومده اومدم تو.

هومن..حالا دیدی دزد نیومده عوضش جنگ شده.

کامران..هومن شماپاشو از پرستوجون پذیرایی کن.من باید برم.راستی اونم قایمش کن خیط نشی.

هومن..چی رو؟

کامران چشمکی به هومن زد اماهومن متوجه نشد..همونو که داغون کردی دیگه.

..من چی رو؟

کامران..هومن همون اون دیگه.

پرستو درحالیکه یک تکه ازگلدون شکسته شده دستش بود باخنده به هومن گفت..هومن جان داداشی اینو میگه.

 کامران پقی زد زیره خنده..هومن که تازه متوجه شده بود خندید..عه خب بده قایمش کنم..!!

کامرانو پرستواز کارای هومن خندشون گرفته بود..انقد جفتشون خندیدن که سرخ شده بودن..

هومن:مظلوم گیر اوردین بم میخندین؟

کامران..مظلوم چیه؟شما خوده ابلیس.

هومن قیافشو مظلوم کرد..من نمره ی بیست بودما..!!

پرستو رفت سمت هومنو روکاناپه پهلوش نشست..اخی هومنی.داداشی  شوخی کرد توفرشته ای.

هومن..خواهش میشه..

کامران باخنده گفت..اصلنم شوخی نکردم.

بعد ازچند دقیقه کامران رفت بیرون..تومسیرش که میرفت همش توفکربود..به هومن حسودیش میشد که خیلی راحت میتونست عاشق پرستوباشه...پس اون چرا نمیتونست عاشق کسی بشه؟چرا کامران نمیتونست خیلی راحت عاشق چشمای کسی شه؟...ولی زود لبخند تلخی روی لباش نقش بست..تازه یادش اومد که تقدیر براش چیز دیگه ای رورقم زده بود..کامران متهم به زندگی باکسی شده بودکه عاشقش نبود..انگار سرنوشت سرلج بااون داشت..

.

.

.

کامران وارد خونه شد..چراغاهمه خاموش بودنو خونه سوت وکور بود..هومن خیلی اروم روی کاناپه خوابیده بود..کامران رفت سمتش..دست کشیدتو موهای هومن..خیلی اروم ومظلوم خوابیده بود..گونشو بوسید..هومن وقتی می خوابید خیلی مظلوم میشد درست مظلومیت یه پسربچه دوساله روداشت..

کامران حوس کردسربه سر هومن بزاره..ملافه ی سفیدی روکه هومن روش کشیده بودو برداشتو کشید رو سرش.بعدم شروع کرد به صدا کردن هومن..

هومن یکم اینور اونور شد وبعد چشماشو باز کرد..تااون شی سفیدو دیدازترس سیخ نشست..تو کیه؟

کامران صداشو عوض کرد..هوهوهو من روح مایکلم.

هومن جدی جدی ترسیده بود..چندبار کامرانو صداکرد ولی فهمید خونه نیست..بعدازاینکه یکم نگاش کردو خوابم ازسرش پرید...فهمید کامرانه.

..اونوقت جناب مایکل ازکی تاحالا کفشای کامرانو میپوشن؟

..به توچه..

..اونوقت مایکل کی فارسی یادگرفتی؟

..اونم به توچه.

..کامران خجالت بکش این بچه بازیاچیه؟

..کامران کیه.میگم مایکلم اومدم ببرمت.

..قربانت مایکل جان من زنوبچه دارم.این کامرانوبرادرمو وردار ببر به دردی نمیخوره..فقط دخترای مردمو عاشق خودش میکنه.

..نچ.موخوام تورو ببرم.

هومن بدون حرفی ملافه رو از سر کامران کشید پایین..صدای خنده ی کامران رفت هوا..ترسیدی؟

..اره خیلی.نمک.

..گفتم بترسی دیگه.

..خجالت بکش سی سال سنته سربه سر من میزاری؟

..شماچند سالته عمو؟

کامران روی کاناپه کنارهومن نشست...ازتو جوون ترم.واقعابعضی وقتادلم به حال اون خاطره بیچاره میسوزه چی قراره از دستت بکشه..!

باشنیدن اسم خاطره لبخند روی لبای کامران محوشد..نگاشو ازهومنو گرفتو به زمین دوخت..

..هومن میشه یه خواهشی ازت بکنم؟

..بگو.

..میشه دیگه اسم اونونیاری؟

..منظورت چیه؟

..منظورم واضحه.نمیخوام اسمشو بشنوم...فعلا

کامران بلندشد رفت سمت اشپزخونه..هومنم پشتش رفت..یعنی چی؟اون دختر عمومونه..قراره بات ازدواج کنه..

کامران عصبانی شد..یکدفعه ای سرهومن دادکشید...قراره..فعلاکه نشده.

هومن که باشنیدن دادکامران فهمید تندرفته سرشو انداخت پایینو رفت بیرون.

کامران باحرص چایی ساز وزدتنه برق..داشت اشپزخونه رو مرتب میکردولی اصلاحواسش اونجانبود..داشت به زندگیش فکرمیکرد..به ایندش..به اینکه روزگار چه سرنوشتی روبراش رقم زده..تاچندماه دیگه خاطره به ال ای میومد تابا کامران ازدواج کنه..بااینکه ازبچگی میشناختش اما اصلادوست نداشت باهاش باشه..کامران مجبور به این ازدواج شده بود..باخودش حرف میزدو واسه خودش متاسف بود..کامران تاحالا حلقه ای رودستش نکرده بود..برای خونوادش بهانه اورده بودکه به خاطرفنا فعلا اینکارو نمیکنه..اماخودش خوب میدونست که ایناهمش بهانست..به انگشتش نگاه کرد..اه سردی کشید..شایدهرگز نتونم حلقه ای روکه از طرف عشق زندگیمه تودستم بکنم...

.

.

.

کامران روی کاناپه دراز کشیده بودو داشت مجله میخوند..هومنم نشسته بود جلوی تی وی وداشت بازی میکرد..کامران میخواست ناراحتی عصرو ازدل هومن دراره..

کامران:هومن برای کنسرت اماده ای هفته اول تابستونه ها

هومن همچنان به صفحه تی وی چشم دوخته بود..یس.

..ام میگم چطوره چند روز زودتربریم استکهلم.

..چرا؟

..همنجوری.

..داداشی.هومنی.اقا هومن.

..جانم.بله؟

کامران روکاناپه نشست..هومن ازم ناراحتی؟

هومن نگاشوازتی وی گرفتوبه کامران دوخت..نه چرا؟

..به خاطردادی که زدم.معذرت میخوام دست خودم نبود.

..اخی وجدان دردگرفتی؟

..یس.

هومن اومدکنار کامران روکاناپه نشست..اخی حقم داری منکه نبخشیدمت.

..چرا؟

..دلت میادسر بچه به این مظلومی دادبکشی؟

..نه گفتم که معذرت موخوام.اگه نبخشی منو گریه میکنما.

..وای نه بخشیدمت.این چه حرفیه.فهمیدم خشن بودی.

..افرین داداش گلم...کامران گونموی هومنویه ماچ ابدار کرد..

هومن:داداشی؟

..جانم؟

..وای چه مهربون.

..من مهربون بودم.کاری داشتی.

..میای باهم بازی کنیم؟

..عمرا.فقط بلدی جر بزنی.

..من؟اصلا به من میاد؟خواهش خواهش

..باش بریم.

کامران وهومن رفتن جلوتی وی...باهم فوتبال بازی کردن..وقتی داشتن بازی میکردن گاهی اوقات صدای خنده هاشون وجروبحثاشون کل خونه رو پر میکرد..

هومن:اصلا نخواستیم پاشو برو شام درست کن.

..جنبه ی باخت نداری چرا غرمیزنی؟

..من جنبه ی باخت ندارم.سه تااز گلات حساب نبود.

..جون من؟منتظربودم توبگی.واسه همین بات بازی نمیکنم دیگه.ازبچگی همینطور بودی.

..راس میگم خوب.نیس توبچه بودی قهرمان فوتبال بودی.

..خب حالاحرص نخور فشارخونت میزنه به سقف...باخت سخته حق داری.

..کامران میزنم..

..جانم؟؟!!

..هیچی گفتم کمک نمیخوای؟

..چرا بیالیا کاهو هارو خورد کن.

..داداشی تاتو شامو درست کنی من برم یه دوش بگیرم.

..کجا کاهوهاچی؟

..دوست دارم.کیس کیس

هومن راشوکشید رفت توحموم..!کامرانم مونده بود تواشپزخونه وداشت سالاد درست میکرد..کامران وخیالاتش غرق بودکه صدای هومن بلند شد..

 

هومن اروم تر ...

 

هومن باتوام یواش تر بخون..!!

 

مخمو خوردی..!!

 

کامران پاشدرفت سمت در حموم..چراغ برق حموم بیرون بود..برقو خاموش کرد..

صدای فریاد هومن بلندشد ازتوحموم...نکن.مگه ازار داری؟

..تو ازار داری شصت بار بت گفتم میری حموم.حمومو باسالن کنسرت اشتباه نگیر..منم ادمم این بیرون.

..هندزفری کن توگوشات..!!

..خیلی رو داریا.

..برقو روشن کن کور شدم بااین کفا.

..نچ.بگو دیگه نمیخونی.

..چشم نمیخونم.روشن کن..

..افرین بچه باادب.

کامران برقو روشن کرد..هنوز دوقدم نرفته بودکه صدای هومن رفت هوا..

نمیدونم چراتو تمام ادما این دیوونه برادر من شده نمیدونم چرا

نمیدونم چرا به من بایه نگاه پوستمو میکنه نمیدونم چرا...

 

کامران خندش گرفته بود..در حمومو باز کردو گفت...چون توشبا ستارمی تو همه میگن نیمه ی گمشدمی تو...

کامران این بیرون هومنم توحموم میخندیدن...

.

.

.

 

 

پارت دو.

 

فرناز:عه ترانه ولم کن..اخه من بیام اونجا بگم چند منم؟

..یعنی چی.میگم خودکامران گفت دوست داریم بازم ببینیمش.

..بابا اون یه تعارفی کرده توچرا جدی میگیری؟

..میخواد بره کنسرتایکماه نیست..دلت تنگ نمیشه.

بااین حرف ترانه یکدفعه حس دلتنگی بم دست داد..درست مثه اینکه داره ازنزدیکی من میره..

..افرین.

تقریبا رسیده بودیم دم درخونشون...از خونه ی ماتااینجا یکله دعواکرده بودیم..تقریبا سه ماهی میشد کامرانو ندیده بودم..درست بعداز اون روز..از اونروز به بعد هرروزش باترانه حرف اونا بود ..

ترانه زنگ درو زدو بعد در باز شد..باهم رفتیم تو...داشتم برای اولین بار خونه ی کامران وهومنو میدیدم..حیاط خیلی قشنگی بود..هم بزرگ بود وتوشم پراز گل وبوته بود..وبه رومون خونه بود وسمت راستم یه استخر بزرگ..

کامران دروباز کردو اومد بیرون..سلام به همه.

ترانه رفت جلوترو باکامران روبوسی کرد بعدم رفت توخونه..منم رفتم سمت کامران..خیلی خوشرو بود..بازم همون خنده های دیوونه کننده رو داشت..

..سلام فرنازجان.خوبی خانومی؟

..سلام کامران جان.مرسی.دلم برات تنگ شده بود.

..منم همینطور عزیزم.بیا تو.

گند زدم..!!وای این چی بود گفتم..کاملا بی اختیار گفتم..اصلا نمیخواستم بگم دلم براش تنگ شده..نمیخواستم بگم..تصمیم گرفتم حواسم باشه چی میگم..داشتم کم کم ابرو خودمو میبردم..

رفتم تو..ترانه وپرستو داشتن باهم حرف میزدن..بعدز اون اتفاق تو فروشگاه بار دوم بود پرستو رو میدیدم..

..سلام.

پرستو:سلام فرنازجان.خوبی؟خوشحالم میبینمت.

..مرسی.منم همینطور.

..ترانه جون خیلی ازت تعریف کرده بود منتظر دیدنت بودم.

..اوه ممنون متشکر.

هومن از راه پله اومدپاین...از همون پایین منو دید..

..سلام هومن جان.

..سلام عزیزم.فرناز جون؟

..بله خوشحالم میبینمت.

..اخی منم همینطور.بعدم بغلم کرد..وقتی تواغوشش بودم احساس خوبی بم دست داد..

کامران از اشپزخونه بایه سینی اومد..فرناز جان چراایستادی بشین عزیزم.

نشستم..خونشون واقعا قشنگ بود..خیلی بزرگ بودو همه اثاثیه بانظم وسلیقه چیده شده بودن.

..وای عمو دلم براتون تنگ میشه این یک ماه.

کامران:اخی.مام همینطور کاشکی شمام میومدین.

..اره واقعا.

یکدفعه گوشی ترانه زنگ خورد..پدش بود باید میرفت..چه قد زود..ترانه بلند شدتاخداحافظی کنه..منم خواستم ازپرستو خداحافظی کنم که ترانه پرسید..مگه توهم میای؟

..پس چی.توکه داری میری منم باهات میام دیگه.

کامران:نه فرناز جان توکه عجله ای نداری خب یکم بیشتربمون.

..نه کامران جان مزاحم نمیشم.منم باترانه جون میرم.

..این چه حرفیه ناراحت میشما..

پرستو:کامران راس میگه فرنازجون توکه عجله ای نداری یکم بیشتربمون.تازه میخوام بات بیشتر اشناشم.

..اخه..

کامران:اخه نداره دیگه....

..چشم.

هومن:افرین دخمل خوب.

ترانه رفت..منم نشسته بودم وداشتم به حرفای کامران هومنو پرستو گوش میدادم..داشتن راجع به کنسرت حرف میزدن..تقریبایک ماه طول میکشید..به گوشیم مسیج اومد..ترانه بود..خوش میگذره؟

ترانه پوستتو میکنم.چرا تنهام گذاشتی...برو حال کن.بهترین فرصته بش بگو..برو بابا..

 

صدای کامران ازطبقه بالامیومد..هومن هومن اون کت منوبیار...کامران چندبار هومنو صداکرد اماهومن نبودکه جواب بده..گوشیش زنگ خورده بودو رفته بود توحیاط پرستوهم تواشپزخونه بود..کارخودم بود..معلوم بود کامران معطله...کتشو برداشتمو رفتم بالا..دست راستم اتاقی بود که کامران توش بود..پشتش به من بودو متوجه نشد منم...

..بالاخره اوردی سینیور میذاشتی بعد کنسرت میاوردی.

خندم گرفت..کامرانم برگشت کتشوبگیره که منودید..نمیدونم چرا بادیدن من تعجب کرد..:من سینیور نیستم سنیوریتام..

..عه فرناز تویی.ببخشید فکر کردم هومنه.

..نه اشکال نداره تقصیرمن شدبی اجازه اودم تو.هومن توحیاط بود گفتم خودم کتتو بیارم.

..این چه حرفیه.اتاق خودته..

به کل اتاق نگاه کردم..خیلی اتاق قشنگی بود..سمت راست یه تخت نسبتابزرگی بود که بالاش یکی از عکسای خیلی قشنگه کامران بودکه تاحالا ندیده بودم..روبروشنم یه میز بااینه روش بود..بغلشم یه قفسه پراز کتاب بود..چندتا کتابم رو میزعسلی کنار تخت بود..چشمامو بستم تااتاقی روکه کامران هرشب توش میخوابه رو تنفس کنم..شایددیگه نتونم بیام اینجا..بوی گل مریم توی اتاق بود..چشمامو باز کردمو چندشاخه گل مریم که توی یه لیوان بودو دیدم..

..اتاقم قشنگه؟

یکدفعه برگشتم سمت کامران..پاک یادم رفته بود پشتمه...

..اها..بله خیلی قشنگه خیلیم رویاییه.

کامران خندش گرفته بود..واقعا؟چطور؟

..همین..همین طوری گفتم.

..خب پس بیابیم پایین.

باکامران رفتم پایین..پرستو وهومنم تقریباحاضر بودنو دم درایستاده بودن..داشتن ازاونجا میرفتن فرودگاه.

هومن:کامران بدو تاکسی اومده ها.

کامران:اوکی بریم.

منم میخواستم ازهمونابرم اماپرستو اصرار کرد تافرودگاه باهاشون برم..پرستو خیلی خیلی دختر خوبی بود..خب تقریبا ازمن شیش هفت سالی بزرگتر بود امابااینم حال خیلی شوخ بود..دختر زیبایی بودو همه رو مجذوب خودش میکرد..واقعابه هومن میومد..تواین چند دقیقم کلی باهم صمیمی شده بودیم..انگا یک دوست قدیمیش باشم خیلی مهربون وصمیمی بام رفتار میکرد..

وقتی رسیدیم فرودگاه وقت زیادی نمونده بود بود..اول از هومن خداحافظی کردم.بعدم باپرستو.اخرشم باکامران.

..خوش بگذره کامران جان.

..مرسی.کاش توهم بودی.

..اه..ممنونم.مواظب خودت باش.

هرکاری کردم نتونستم جلوی اشکمو بگیرم..خیلی اروم سر خورد اومد پایین..کامرانم متوجه شد..

..چراگریه میکنی عزیزم؟

..ببخشید دست خودم نبود.

کامران بدون هیچ حرفی منو کشید طرف خودشو بغلم کرد..این چه کاری بود..میخوای بدتر دیوونم کنی؟میخوای بیشتر ازاین تشنه ی اغوشت شم؟نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم..سالهابود منتظر چنین لحظه ای بودم..لحظه ای که توی اغوش مهربونش گریه کنم..

صدام میلرزید..مواظب خودت باش کامرانی.

ازش جدام کرد...بادستش سرمو گرفت روبه روش..هیچ وقت نذار چشمای زیبات ابری شه.باشه؟بم قول میدی؟

کامرانم نگاشو دوخته بود بم..خیلی جدی..صداش به تموم وجودم ضربه میزد..خوردم میکرد..توانایی اینو نداشتم جلوش مقاومت کنم..

صدای هومن از اون طرف بلندشد..کامران بدو دیر شد.

کامران بم نگاه کردو گفت..من بایدبرم...زود میگذره..توهم مواظب خودت باش فرشته کوچولوی خوشگل.

اینو گفتو بم پشت کردو راه افتاد..بدون اینکه برگرده حتی به شدت اشکام نگاهی کنه رفت..

رفتو پشت سرشم نگاه نکرد..

.

.

نمیتونستم اروم شم..بعد حرفاش..صداش..یکدفعه ای بغضی که سالهاتوی گلوم چنگ مینداختو راه نفس کشیدنمو بسته بود شکست..بغضم شکستو اشکام یکی بعد اون یکی گونمو خیس میکرد..

دلم برات تنگ میشه کامرانی..زودی برگرد...

.

.

.

 

 

خونه ساکت بود..توی اتاقم نشسته بودمو داشتم پیانو میزدم..کسی خونه نبود..یه عصر گرم تابستونی بود..چه قد دلم برای کامران وهومنو پرستو تنگ شده بود..بااینکه خیلی کم از نزدیک باشون بودم مخصوصا با پرستو که تازه شناخته بودمش اماانگار سالها بود میشناختمش..توهمین چند تا برخورد فهمیده بودم چه قد دوسش دارم..خیلی مهربون وناز بود..خوش به حال هومن..

همینطور که داشتم پیانو میزدم یکدفعه صدای زنگ گوشیم بلند شد..بلند شدمو فتم برش داشتم..شمارش اشنا نبود..بااینکه هیچ وقت شماره ی غریبه رو بر نمیداشتم امااینبار برداشتم..

..الو بفرمایید؟

..سلام فرناز جون.خوبی قربونت برم؟

..ممنون مرسی شما؟

..عه منو نشناختی؟پرستوم دیگه.

..عه سلام پرستو جون.خوبی؟چه خبر؟دلم خیلی برات  تنگ شده بود.

..منم همینطور.شماکه زنگ نمیزنی گفتم من بزنگم حالتو بپرسم.

..اخه فدات شم شمارتو نداشتم که..بازم ببخشید.

..میدونم گلم شوخی کردم..الانم شمارتو از ترانه جون گرفتم.چه خبر؟

..هیچ سلامتی.تو خوبی؟کامران وهومن خوبن؟

..اره..خوبن سلام میرسونن.

..سلام برسون.پرستو جان کی برمیکردین؟

..ام دقیقا نمیدونم ولی فکر کنم تو همین هفته دیگه بیاییم.

.

.

صدای کامران از اونطرف اومد..تاصداشو شنیدم انگار قلبم پر کشید..چه قد دلم براش تنگ شده بود..انتظار چنین عکس اعملی ازخودم نداشتم..خیلی برام عجیب بود..بااینکه هرشب وروز صداشو میشنیدم اما بازم انگار تو صداش حیات بود که ادمو به سمت خودش جذب میکرد..

..پرستو جان کیه؟

..فرناز جونه داداشی.

تمام قدرتمو جمع کردم تا یک کلام حرف از دهنم بیرون بیاد..دهنم خشک شده بود..اصلا نمیدونستم چی بگم..انگار تو جمله بندیه کلمات گیر کرده بودم..

 

..سلام برسون به کامران..

..حالا نمیخوای به خودش سلام کنی؟

صدای کامران از پشت خط اومد..فکر میکردم اشتباه کردم..گوشی که دست پرستو بود پس چرا کامران جوابمو داد..!!نمیدونستم حقیقت داره یا دارم اشتباه میکنم...بعد کلی باخودم کلنجار رفتم..

..سلام...

کامران:به سلام فرناز خانوم.خوبی؟

خدای من خودش بود..کامران بود..:عه مرسی ممنون.شما خوبی؟خوش گذشت؟

..متشکر همه خوبن.ای خوب بود جای شما خالی.

احساس میکردم صدای کامران گرفته..صداش یه جوری خش داشت..انگار یک حس خاصی توش باشه..میخواستم با خستگیش خودمو مجاب کنم اما این دل دیوونم زودتر کاره خودشو کرده بود..

..کامرانی چرا صدات گرفته؟

کاری رو که نباید میکردمو کردم..من میدونستم اخرس با این خل بازیام دستمو پیشش رو میکنم..اصلا نمیدونستم چرا این سوالو پرسیدم..الان باخودش میگه..چه فضوله..

..صدام؟چیزی نیست عزیزم..خوندم دیگه..گرفته..

..ام باشه..مواظب خودتون باشینا..

..چشم گلم.کاری نداری دیگه من برم؟راستی پرستو کارداشت رفت بیرون گوشیو داد دست من گفت بعدا خودش بت زنگ میزنه..

..باشه...زود بیایین..خداحافظ

..خداحافظ فرشته ی خوشگل..

.

.تااومدم چیزی بگم صدای بوق تلفن توگوشم پیچید..منظور کامران چیه؟چرا اینطوری صدام میکنه...شاید دیوونه بودم اما دوس نداشتم کامران اینطوری صدام کنه..هروقت اینو میگفت یه حس بدی بم دست میداد..خودمم درست نمیدونستم درو برم چی میگذه..اما دست تلخ سرنوشت داشت زمانو پیش میبرد ومنو تو خودش گم میکرد...

 .

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت   توسط KH ღFarnaz   |